الشيخ رسول جعفريان
680
تاريخ سياسى اسلام (سيره رسول خدا ص) (فارسى)
بخوابم و نزدم بماند . دستور دادم تا آن را تقسيم كردند . « 1 » يكى ديگر از اين مسائل ، آن بود كه كمترين بدهى ، به تمام معانى آن ، به كسى نداشته باشند . در اين باره روايتى نيكو برجاى مانده است : جابر بن عبد الله مىگويد : وقتى سورهء نصر نازل شد ، رسول خدا به جبرئيل فرمود : در وجودم نداى مرگ مىآيد . جبرئيل گفت : وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى . « 2 » در اين وقت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به بلال دستور داد تا مردم را جمع كند . همهء مهاجر و انصار اجتماع كردند . آن حضرت خطبهاى خواند كه دلها را لرزاند و اشك مردم را جارى كرد . آن حضرت فرمود : من چگونه پيامبرى بودم ؟ گفتند : خداوند بهترين پاداش پيامبرى را به تو بدهد . تو مانند پدر مهربان و برادر ناصح و مشفق بودى ، رسالت الهى خود را ادا كردى و وحى او را ابلاغ نمودى و ما را با حكمت و موعظهء نيكو به راه خدا دعوت كردى . خداوند بهترين پاداشى كه به پيامبرى مىدهد ، به تو بدهد . آنگاه حضرت روى به مردم كردند و فرمودند : شما را به خداى سوگند مىدهم ، هركس از ناحيهء من بر او ظلمى شده ، برخيزد و تقاص كند . هيچ كس برنخاست . حضرت دوباره فرمود . باز كسى برنخاست . مرتبهء سوم حضرت آنها را سوگند داد . در اين وقت پيرى عكاشه نام از ميان جمعيت برخاست ، از مسلمانان گذشت تا برابر آن حضرت رسيد و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد . اگر نبود كه يكى بعد از ديگرى سوگند دادى من از جاى برنمى خاستم . روزى من و تو در جنگى بوديم . وقتى خداوند پيروزمان كرد و پيامبرش را يارى داد ، خواستى بازگردى . در اين وقت شترت در كنار شتر من قرار گرفت . من از شترم پياده شدم تا نزد تو آيم و رانت را ببوسم . شما شلاق را بلند كرديد كه بر پايم اصابت كرد . نمىدانم از روى عمد بود يا خواستى بر شترت بزنى ! حضرت فرمود : اين عكاشه ! به خدا پناه مىبرم از اين كه از روى عمد چنين كرده باشم . آنگاه بلال را صدا زدند و فرمودند : به منزل فاطمه برو و همان شلاق را بياور . بلال در حالى كه دستش را روى سر گذاشته و از مسجد بيرون مىرفت ، مىگفت : اين رسول خداست كه مىخواهد از نفسش تقاص كند . آنگاه در خانهء فاطمه را زد و شلاق را خواست . فاطمه فرمود : پدرم امروز به شلاق چه كار دارد ، امروز كه روز حج و . . . نيست . بلال گفت : از كار پدرت خبر ندارى . او مىخواهد با دين و دنيا وداع كند و اكنون بر آن است تا از نفس خويش تقاص كشد . فاطمه گفت : اى بلال ! چه كسى مىخواهد تا از پدرم انتقام گيرد ؟ بلال ! حسن و حسين را بردار و آنها را نزد آن مرد ببر تا از آنها انتقام گيرد و اجازه نده كه از رسول انتقام گيرد . بلال به مسجد درآمد و شلاق را به
--> ( 1 ) . طبقات الكبرى ، ج 2 ، ص 238 ( 2 ) . ضحى ، 4 ، 5